ღکـمـــــپ عشـــــقღ

CampLove.tk




فقـط چـند قـدم مانـده بـود برسـم بـه “تــو”… اگر ایـن خواب لعنتـی، دیشـب ادامـه داشـت…!

یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد، اما هر وقت تنه ام به جماعت نادان خورد، گفتند: مگه کوری؟؟؟

تو با من “بازی” می‌کنی من با تو “عاشقی”… و دیگران را ببین که چگونه محو تماشای این “بازی عاشقانه اند”…

گاهی باید بی رحم بود… نه با دوست… نه با دشمن… بلکه با خودت… و چه بزرگت می‌کند آن سیلی که خودت می‌خوابانی بر صورتت…

اینجا زمین است ، رسم آدماش عجیب است ، اینجا گم که میشوی به جای آنکه دنبالت بگردند ، فراموشت میکنند

چه نقاش ماهری است فکر و خیال ، وقتی که دانه دانه موهایت را سفید میکند

به سلامتی زندگی که اگه خوش بگذره اسمش میشه خاطره ، اگه پدرت در بیاره اسمش میشه تجربه

روزهایم گذشت ، اما روزگار از من نگذشت، ولی من از روزها و روزگار گذشتم

 عشق.عاشفانه.زیبا.تنهایی.دلتنگی.مطالب زیبا و عاشقانه.عکس.مطالب عاشقانه.عشقولانه.عشقولانه ها


نوشته شده در جمعه 15 دی 1391ساعت 19:34 توسط camplove| ارسال نظر(0)
78756196954116453450.gif


ღکلیه حقوق این وبلاگ مطلق به کمپ عشق میباشد *ولی*کپی کنید :دی ღ

ღکد نویسی و ویرایش توسط *میثم*کمپ عشقღ