CampLove.tk
یــــک جای کــار اشکال دارد ،نه به پدرم رفته ام ؛ نه به مادرم ! دیگر از این شهرمیخواهم سفر کنمچمدانم را بسته ام دلَم باران میخواهدو چتری خراب و خیابانی که هیچگاه به خانهی تو نرسد… گاهی آدم می ماند بین بودن یا نبودن ! زندگی ! روحم میخواهد برود یک گوشه بنشیند ، بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی کاش میتوانستم خاموش شوم فنا شوم اگه خیلی مهربان شود ورق میزند، آدم ها منتظرند جهتی را اشتباه بروی، میدونی بن بست زندگی کجاست ؟ زیبایی ها را چشم می بیند و مهربانی ها را دل … سخت ترین دو راهی: دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است خاطره تنها مدرکی است که فراموشی را محکوم می کند ، پس بمان در خاطرم !تنها یک برگ مانده بود … خاطرات ناقوس هایی هستند که در ایام فراموشی به صدا در می آیند … دیروز می مردن ، فراموش می شدن آرام آرام … این روز ها یکدیگر را چه خوب فراموش میکنیم تقدیم به همه فراموشکارای دنیا گر توانی از محبت حلقه در گوشم کنی قبر واقعی آدم در خاک نیست ، بلکه در قلب کسی است که فراموشت نمیکند !!! روزگار استاد فراموشی هاست ، امید وارم شاگردش نباشی !!! آرش نیستم که کمان به دست گیرم د . . . اینا که تو خیابون راه میرن و یهو با خودشون میخندن !آدمایی ان که با خاطره هاشون زنده ان . . . دوس دارم یه اطلاعیه پشتم بچسبونم و روش بنویسم :“تا اطلاع ثانوی خسته ام” باختم تا دلخوشت کنم ، بدان که برگ برنده ات سادگیم نبود ! دلم بود …. محبت ، درختی است که ریشه آن در قلب است و میوه آن در زبان مرد زندانی میخندید، شاید به زندانی بودن خویش، و شاید به آزادی من. راستی زندان کدام سوی میله هاست؟ انگشتانت را به من قرض بده ، برای شمردن لحظه های نبودنت کم آورده ام ! گاهی نمیدانم چه پیامی را بهانه کنم ، تا از حال آنکه دلم با اوست آگاه شوم. این بار که ” دلتنگی ” را بهانه کردم، فردا را چه کنم؟ فرستنده: خاک پا ، گیرنده : نور چشم ، دلیل : ارادت ، هدف : یاد عزیز ، نتیجه : دلتنگی با اینکه ازم دوری ، اما هر وقت دستم را میزارم روی قلبم ، میبینم که سرجاتی ! هنوز روی خاکیم یادمان نمیکنند ، وای به روزی که خاکمان کنند! وجودم میلرزد ولی هراسی ندارم ، چون زلزله عشق توست که درونم را ویران میکند دستاتو بذار روی قلبت . گذاشتی؟ آرزومه همیشه بتپه حتی اگه برای من نباشه کاش میدانستی دنیا با همه وسعتش بدون عزیزان جایی برای ماندن ندارد . به رسم سپاس نوشتم که بدانی عزیزی! هیچ وقت دل به کسی نبند ، چون این دنیا انقدر کوچیکه که دوتا دل توش جا نمیشه ! ولی اگه دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو ، چون این دنیا انقدر بزرگه که دیگه پیداش نمیکنی… یه کاغذ سفید را هرچقدر هم که سفید و تمیز باشه کسی قاب نمیگیره ، برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت درب ، باز و بسته شد ، حتما باز باد شوخی اش گرفته است ، ادای آمدنت را در می آورد … کاش گاهی وقتا خدا از پشت اون ابرها میومد بیرون و گوشم را محکم می گرفت و داد میزد که ؛ آهای بگیر بشین سرجات ! اینقدر غر نزن، همینه که هست! بعد یه چشمک میزد و آروم توی گوشم میگفت: همه چی درست میشه دلگیر نشو از آدما ، نیش زدن طبیعتشونه ، سالهاست به هوای بارانی میگن ” خراب ” اگر سرنوشت مرا تو نوشتی، پس چرا آرزو کنم ؟ آدمیست دیگر… کاش یکی باشه که درددلتو بتونی بهش بگی…ولی وای ازروزی که همون یکی بشه درد دلت..! کاش نجابتم را بهانه رفتنت نمیکردی!تا با دیدن هر هرزه ای به خودم نگویماگر مثل این بودم نمیرفت..! دست خالی که نمیشود به پیشواز خاطره رفت ! تقصیر از من است ، آن زمان که گفتی قول بده همیشه کنارم بمانی ! اینجا زمین است ، رسم آدماش عجیب است ، اینجا گم که میشوی به جای آنکه دنبالت بگردند ، فراموشت میکنند چه نقاش ماهری است فکر و خیال ، وقتی که دانه دانه موهایت را سفید میکند به سلامتی زندگی که اگه خوش بگذره اسمش میشه خاطره ، اگه پدرت در بیاره اسمش میشه تجربه روزهایم گذشت ، اما روزگار از من نگذشت، ولی من از روزها و روزگار گذشتم شبیه معادلات چند مجهول ی شده ام این روزا هیچ کس از هیچ راهی مرا نمیفهمد خاطرات تمام نمی شوند ، تمامت می کنند … لامصب مثل سیگار است خاطره …حال می دهد اما از درون می پوساندت … از سوختن هر چیزى خاکستر به جا میماند ولى از سوختن زندگى خاطره … دستانم را محکم تر بگیر ، من هنوز هم نمی خواهم تو را به دست خاطرات بسپارم … بفرمایید گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود از هرچه زندگیست دلت سیر می شودگویی به خواب بود جوانیمان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شودکاری ندارم آنکه کجایی چه می کنیبی عشق سر مکن که دلت پیر می شود خاطره اگر در جهنم هم باشد دل را تنگ جهنم میکند و تو با تمام بهشتی بودنت در حسرت جهنمی … شهامت میخواهد بدون “اشک” ، خاطراتت را مرور کردن … خود آزاری یعنی میری اونجاهایی که باهاش خاطره داشتی و به یادش می میری … قانون بقای خاطره : با دقت انتخاب کن ، خاطرات تنها چیزی هست که برامون می مونه ؛ حداقل خوب هاش رو بردار … نمیدانم چه بر سرِ من و این خیابان ها آمده که هر جایی میخواهم بروم به کوچه ی خاطراتمان میرسد … تو برمیگردی و زندگی را از جایی که پاره شده دوباره به هم میدوزیم … ما هر دو رهگذریم …تو از خاطرم ، من از خاطراتت ! آرش نیستم که کمان به دست گیرمامالحظه های با تو بودن را خوب شکار میکنم از بین خاطراتم ! خاطراتم را خیس کردند چشمان بارانی ام …
בلَـــمْ پُـــرْ اَزْ حَــرْفـــْهــآییســـْـتْ كـــه
مــــــــن بر باد رفته ام … !
اگر خدا بخواهد امروز میرومنشسته ام منتظر قطاراما نه در ایستگاه
روی ریل قطار…
به رفتن که فکر می کنی ، اتفاقی میفتد که منصرف می شوی !
می خواهی بمانی ، رفتاری می بینی که انگار باید بروی !
این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است !
از من فاصله بگیر… هر بار که به من نزدیک میشوی…باور میکنم هنوز میتوان زندگی را دوست داشت
از من فاصله بگیر…خسته ام از امید های کوتاه… از زندگی در خیال…
کلاهت را بـه هوا بیانداز . . .که من دگر جان بازی کردن ندارم !تو بردی . . .
رنگ آرزوهایم این روزها خیلی پریدهتو اگر دستت به آسمانش رسید
چند تکه ابر نقاشی کنتا دل من به ابرها خوش باشد… !
پشتش را بکند به دنیا ،پاهایش را بغل کند و بلند بگوید :
من دیگر بازی نمیکنم . . .
صفحه های تقویم مرا یاد گذر زمان می اندازند !
نمیدانم ، پس کی زندگی شروع می شود . . ؟
دلت بگیره ولی دلگیری نکنیشاکی بشی ولی شکایت نکنی
گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن . . .
خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیریخیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری !
خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی . .
محو شوممن از این روزگار خسته شده ام
از این لحظه هایی که حال مرا نمی فهمند و کند می گذرند بیزارم
من از تمام شایدها و بایدها متنفرم . . .
ولی اکثر اوقات آدم رو مچاله میکند روزگار …
آن وقت است که آوار میشوند رویت،
و فراموش می کنند تمام مهربانی هایت را . . .
یه وقتا اینقد آدم زندگی ایش غمناک میشه
که دوس داره یکی یوهو بگه…کاااااات…عالی بود عالی…
خسته نباشین بچه ها…واسه امروز بسه!
من خیلی وقته کارت قرمزمو گرفتم …
فقط دارم آروم آروم زمینو ترک میکنم واسه وقت کشی !


جایی که نه حق خواستن داری نه توانایی فراموش کردن …
چشم فراموش میکند اما دل هرگز …
پس بدان تازمانی که دل زنده است فراموش نخواهی شد !
گاهی کامل فراموش میکنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی
و گاهی آن قدر منتظر می مانی که می فهمی زودتر از اینها باید فراموش میکردی
درخت گفت : منتظرت میمانم ! برگ گفت : تا بهار خداحافظ !
بهار شد ولی درخت میان آن همه برگ دوستش را فراموش کرده بود …
امروز چه زود از یاد می رویم بی آنکه بمیریم …
همه ی کارهایمان به این خوبی بود ، چه خوب بود
وقتی تو پاییز روی برگای زرد و خشک پا میذاری
یادت باشه همین برگا یه روزی بهت نفس می دادن
حیف باشد که مرا چون شمع خاموشم کنی
من که از یاد تمام آشنایان رفته ام وای بر من گر تو هم روزی فراموشم کنی
نبودن هیچگاه به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست …


دلــــَـم یـه آرامش واقعــی و یـه خنــدهـ از تـه دل می خواد !
آرامشــی که بعدش طوفانـی در کـار نباشه !
خنــده ای که بعدش بغض و گریـه جاش رو نگیره...
خیلی وقت دلم این حس رو میخواد.
امالحظه های با تو بودن را خوب شکار میکنم از بین خاطراتم !
.بعضی وقتا آدم یه جمله هایی رو میخونه و یه نفس عمیق پشتش میکشه و توی یه ثانیه یه دنیا خاطره میاد جلو چشمش


کاش یکی بود که توی کوچهها داد میزد :خاطره خشکیه . . .خاطره خشکیه . . .
اونوقت همه ی خاطراتت ،
همونایی که ارزش گرفتن دمپایی پاره هم ندارن رو میریختم تو کیسه و میدادم بهش و میرفت ردکارش . . . !
از بعضی از آدمها تنها خاطره می ماند !از بعضی های دیگر هم هیچ !
خاطره ساختن لیاقت می خواهد !
کسی دستهایت را نمیگیرد ! در جیبت بگذار !شاید خاطره ای ته جیب مانده باشد که هنوز گرم است . . .
چه تلخ است علاقه ای که عادت شود . . .
عادتی که باور شود . . .باوری که خاطره شود . . .و خاطره ای که درد شود . . .
باختم تا دلخوشت کنم ، بدان که برگ برنده ات سادگیم نبود ! دلم بود ….
دیوونه نیستن ، فقط یکم خسته ان!
به سادگی رفـت ؛ نــه اینکه دوستم نداشت !نـــــــــه ، فهمید خیییییییلی دوستش دارم
غمگینم مانندِ عکس اعلامیه ی ترحیم ، که لبخندش دیگران را می گریاند !
امــروز روز خــوبــی بــود!هیــچ صفــریاضــافــه نشــد،بــه هــزار غمــی کــه داشتیــم . . .
لبخند بد نیست ؛ خنده خوبه ؛
قهقهه عالیه ؛ حتی گریه هم خوبه و آرومت می کنه
اما . . . . لعنت به بغض !
اشک ها قطره نیستند بلکه کلماتى هستند که مى افتند
فقط بخاطر اینکه پیدا نمیکنند کسى را که معنى این کلمات را بفهمد …
شب شکست.پیمان شکست.عهدی شکست.قلبی شکست.
از شکست هر شکستی بر دلم آهی نشست…


مثل شقایق زندگی کن ، کوتاه اما زیبا ، مثل پرستو کوچ کن ، فصلی اما هدفمند ، مثل پروانه بمیر ، دردناک اما عاشق
۱ روز قشنگ ، ۱ دل خوش ، ۱ لب خندون ، ۱ تن سالم ، آرزوی هر روز من برای تو
اینو بدون ، بغیر دست تو ، دست هرکی روی قلب من باشه ، قلبم وایمیسته !
ثانیه ها ، روزها ، ماه ها ، حقیرتر از آنند که بهانه ای برای از یاد بردنت باشند
بیشتر از دیروز ، کمتر از فردا ، بیشتر از خودم ، کمتر از خدا ، بیشتر از خورشید ، و عمیقتر از دریا دوستت دارم

یکی به خدا گفت :
خدا گفت : شاید نوشته باشم: هر چه آرزو کند!
برایم از بازار یک بغض خوب بخر ،نه مثل اینها که دارم …
اینها هر روز می شکنند!
از وقتی که نیستی،
خدا می داند، چقدر آب به صورَتم پاشیدم .. خدایا!!!…
این کابوس آنقدر واقعیست
که از خواب بیدار نمیشوم. . .
یک روز حوصله هیچ چیز راندارد
دوست دارد خودش را بردارد بریزد دور…!
حسین پناهى
شاید آن روز که سهراب نوشت:(تاشقایق هست زندگی باید کرد)”خبری ازدل پردردگل یاس نداشت”بایداینطوری نوشت:(هرگلی هم باشی.چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست)


هیس !
حواس تنهایی ام را با خاطرات با تو بودن پرت کرده ام …
حرفی نزن ، بگذار لحظه ای آرام بگیرد !
گریه نمی کنم ؛ چیزی رفته توی چشمم !
به گمانم یک خاطره است …
وقتى نیستى میخواهم سر به تن هیچ خاطره اى نباشد …
من هم وقتی چمدانم پر از گریه شد راه میافتم …
یادم رفت بپرسم “کنار خودت یا خاطره هایت” ؟
همه چیز دست به دست هم می دهد تا خاطرات زنده شوند :
سکوت اتاقم ، تاریکی شب ، تیک تیک ساعت ، صدای باران ، آهنگی قدیمی در فایلی قدیمی ، پیامکی اشتباه …و حتی صدای جاروی رفتگر !


فقـط چـند قـدم مانـده بـود برسـم بـه “تــو”… اگر ایـن خواب لعنتـی، دیشـب ادامـه داشـت…!
یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد، اما هر وقت تنه ام به جماعت نادان خورد، گفتند: مگه کوری؟؟؟
تو با من “بازی” میکنی من با تو “عاشقی”… و دیگران را ببین که چگونه محو تماشای این “بازی عاشقانه اند”…
گاهی باید بی رحم بود… نه با دوست… نه با دشمن… بلکه با خودت… و چه بزرگت میکند آن سیلی که خودت میخوابانی بر صورتت…


چه کنم ؟ تا تو باورم کنی ... از یاد بُردنت " حتی برای ثانیه ای کار من نیست !!!
چه تکلیف سنگینی ست بلا تکلیفی وقتی نمی دانم ... دارمت یا ندارمت !!!
یک فنجان خاطره تلخ می خورید یا با شِکر دروغ شیرینش کنم ؟
دلتنگ نشدی ببینی چگونه خوب ترین خاطره ها بی رحم ترین شان می شود …
انسان نمیتواند از خاطره فرار کند بلکه از خاطره ای به خاطره ی دیگر غرق میشود …
بعضی دوستیا شوخی شوخی میان و جاگیر میشن توی دلت !تبدیل به یه عشق عمیق میشن …
ته نشین میشن توی قلبت …ولی یه روز خیلی راحت تو سکوت میرن !
اونجا باورش سخته ، اونوقته که باید بلد باشی چطور با یه خاطره کنار بیای !
در صندوقِ خاطره ها هنوز نخ برای بخیه زدن هست …
.
بعضی وقتا آدم یه جمله هایی رو میخونه و یه نفس عمیق پشتش میکشه و توی یه ثانیه یه دنیا خاطره میاد جلو چشمش !

.jpg)
نه که چیزی برای گفتن نباشد . . . نه!
به این سکوت پیله کرده ام . . . نه که ندانم چه بگویم . . . نـــه!!
اینروزها من از همیشه پر تر از حرفــم! از همیشه بیشتر گفتنی ها دارم . . .
ولی من ماندم و یک عـــــــالمه ناگفته هایِ ناشنیده ..


هیچْــكَــسْ حـآضِــرْ بــه گــوشْـ دادَنَــشْ نیســـْتْ
جُـــزْ
בفْتَـ ــ ــرِ خــ ــ ــآطــِرآتَـ ــ ــمْ 

| ღکلیه حقوق این وبلاگ مطلق به کمپ عشق میباشد *ولی*کپی کنید :دی ღ |
| ღکد نویسی و ویرایش توسط *میثم*کمپ عشقღ |
